منتشر شده در :  ۱۳۹۶/۱۲/۰۴                                 ساعت:  ۹:۴۸ ق.ظ      

سوگواره‌های منظوم داغ دنا/ خدا رحمی کند؛ شاید بلا از مؤمنین افتاد

سوگ کشور در غم از دست دادن جمعی از هموطنان در ارتفاعات دنا، بازهم شاعران را بر آن داشت تا با زبان شعر، به این واقعه بپردازند؛ شاید تسلّایی برای قلب داغداران باشد.

چاپ خبر
به گزارش آفتاب ری، «این هفته هم گذشت و ندیدم تو را هنوز.» و باز هم کشور در این روزها، در غم از دست دادن جمعی دیگر از هموطنان به سوگ نشسته است؛ اتفاقی هولناک و البته هُشدار دهنده که شاید مدیریت کلان را به تأمّل و تفکر وادار سازد و البته افکار عمومی را نیز به مطالبه گری جدّی از مسئولان فرا خوانَد.

و اینچنین است که سقوط جانسوز هواپیمای اِی تی آر در مسیر تهران  یاسوج و در دل قله های پوشیده از برف دِنا، آتشی بر جان همگان افروخت و آنان را در اندوه نشاند که این آتش و اندوه، البته در بیان  شاعران ایران زمین هم فَوَران کرد.

عباس پاشاپوری یکی از همین شاعران است که در بخشی از شعر خود، این اتفاق دردناک را به زلزله های اخیر پیش آمده در کشور پیوند زده و سروده است:

لحظه‌ای جانسوز بود و لحظه‌ای جانکاه بود سهم دل از زندگی کردن همیشه آه بود

هرچه من می ساختم خود را فرو می‌ریخت عشق پشت هر آبادیِ من، زلزله در راه بود

دل به آنچه داشت قانع بود؛ اما چشم نه خوش به حال هر که از فردای خود آگاه بود

شعر دیگر درباره این حادثه جانکاه از نغمه مستشارنظامی است. این بانوی شاعر در کلام منظوم خود از مسافران عروج کرده این هواپیما خواسته است تا دلهای ایرانیان را در چمدان هایشان، همراه خود داشته باشند:

چمدان ات چه قدر جا دارد؟ جا نداری دلِ مرا ببری؟ چمدان ات چه قدر خالی ماند تا کجا تا چه وقت در سفری؟ شعر من جا نمی ‌شود اما در سکوت کتاب ‌هایت، حیف باز بار اضافه شد دل من له شد اینجاست زیر پای ات، حیف صندلی ‌ها فشرده‌ تر شده در قفسِ تنگِ این هواپیما آسمان هم به سرفه افتاد از نفَسِ تنگ این هواپیما کوچک است این جزیره از بالا ارتفاع ات زیادتر شده است! می ‌روی و به گریه می ‌افتم چشم آئینه باز تر شده است

و این هم دو بیت از طالب مولایی که همچنان کورسویی از امید را برای نجات جان برخی از مسافران این هواپیما در دلها زنده نگه می دارد:

ای مرغِ سحر چون به سر کوه رسیدی شه بال مرا خسته و مغموم ندیدی؟

با باد صبا بال بیفراشته سیمرغ سوغات سفر بر کف و در سینه امیدی

«خیره ماندن نگاه بازماندگان مسافران هواپیما» و همچنین «عدم توانایی واژه ها برای بیان عُمق جانگداز بودن حادثه» هم از نکاتی است که در شعر سمانه رحیمی به چشم می خورَد؛ شعری که حال و هوای یک غزل زخم خورده را دارد:

گفتم که آسمان کمرش زیرِ غم، خَم است گفتی صدای گریه این ابر مبهم است

گفتم هوای بارشِ باران نداشتم گفتی ببار؛ گریه تَسَلّای آدم است

گفتم پرنده شوق فرود آمدن نداشت در مه فرو نشسته و تصویر، دَرهم است

پرواز آخرین قدمش بود بر دِنا آغاز قصه خوب، ولی آخرش غم است

گفتم نگاه منتظران خیره مانده است تنها تکان صورتشان اشکِ نم ‌نم است

گفتی بگو به صاحب این داغ، تسلیت گفتم که جانگدازی این واژه‌ها کم است

آه ای قلم! چگونه بگویم؟ نمی‌شود زخمی شده تمام غزل؛ آه، مرهم است

شعر بعدی این گفتار را ماشاءالله سالک سروده است که ابیاتی از این شعر، اینچنین از ضرورت دعا برای رفع بلا از مؤمنین و ضرورت تلاش برای عدم وقوع سهل و آسان اینگونه حوادث می‌گوید:

عقابی در سمیرم بال بشکست و زمین افتاد سقوطی دردآور شد؛ تمام سرنشین افتاد

نه راکب ماند؛ نی مرکوب، همه خاکستر و بر باد سیه پوش ملتی گشته؛ چرا سهل اینچنین افتاد؟

درون آتش این موج، عزیزانی شدند در پرواز چه دل‌هایی ز غم لرزید و از این ماتم حزین افتاد

بیا ای ملت ایران دو دست بر آسمان باشیم خدا رحمی کند؛ شاید بلا از مؤمنین افتاد

شده محزون دل «سالک» از این درد و بلا یا رب عزیزانی که در سوگ عزیزانش غمین افتاد

و اما شعر نو هم، این مصیبت را به سوگ نشسته است که شعر اصغر رضامند از آن جمله است:

بال بگشا سیمرغ عشق از قاف غم، دنا سوی خدا این روزها پروازها بوی رهایی از خاک تا افلاک خبرها ناگوار چشم ها در راه سارا و دارا بابایشان را اینچنین تقدیر شاید که ما را صبوری باید داغ فراق را

و اینک شعری از محمدرضا جعفری را به تماشا می نشینیم که از شکار آهوان به دست ببرهای کوه می سراید:

دوباره دل ها شکست دوباره رنج و غمی دگر بر جانِ ما نشست و گویی ما فرزندان دردهای زمانه‌ایم که اینگونه مانند آهوان شکار ببرهای کوه می شویم…

بخشی از شعر نو عبدالله فتاحی هم ادامه دهنده این سوگواره منظوم خواهد بود:

چه بی خبر رفتند

سفر

مسافران قله دنا

آه ای جنگلهای بلوط

در زیر برف و شاخه های سپیدتان

پناه مسافران باشید

دنا

لباس تیره می پوشد

گویی زمستان

به این دیار ماندگار است

دنا

لباس سیاه پوشیده است

وه که غم

چه خیمه ی سنگینی زد

به این دیار

چه نابهنگام و بی خبر رفتند

وه که غم

چه خیمه ی سنگینی زد

به این دیار

و اکنون سه بیت ابتدایی از شعر رسول قاسمی را مرور می کنیم که خطاب به افلاک کوه دنا در آسمان، ناله سر داده و همزمان از داغ سانچی در دریا و زلزله کرمانشاه در زمین گفته است:

لذت پرواز را آمیختی در غم، دنا چنگ بر دل‌ها زدی با این غم اعظم، دنا

آسمان هم قصه ی داغ تو را باور نکرد غرق شد ایران در این خاموشی مُبهم، دنا

داغ دریا و خروش بیستون کافی نبود… پُشت ایران گشت از سرداریِ تو خم، دنا

و پایان بخش این ابیاتِ در سوگ، این دو بیت خواهد بود؛ به امید آنکه دل‌های داغداران این حادثه هولناک با بازگشت پیکر عزیزانشان، آرامشی دوباره یابد:

رفتند به داخل مه و همه مست شدند از صفحه رادار همگی محو شدند

انگار که برف و مه و کولاک و دِنا در سانحه هوایی همه همدست شدند

منبع : مهر

انتهای متن/*

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.